انجمن مستقل شعر و ادب رشت

( حوزه ی گیلان)

اطلاعيه انتقال مكان انجمن شعرو ادب رشت

 

 

شاعران و شعر دوستان عزيزهنرمند

 

به اطلاع می رساند انجمن شعرو ادب رشت به مكان ذيل انتقال يافت:

 

گلسار _خيابان 89 _ساختمان آتيه _ طبقه ی 5 _ واحد 13.

 

جلسه  شعرخوانی ودر صورت تمايل شاعر، نقد و بررسی توسط

 

شاعران هرهفته عصرهای سه شنبه ساعت 5 در مكان مزبور برگزار

 

 می گردد.

 

حضور پررنگ شما موجب امتنان خاطر است.

 

ضمناًخاطرنشان می نمایم انجمن شعروادب رشت هنرجومی پذيرد

 

 

برای كسب اطلاعات بيشتر می توانيد بامديريت انجمن تماس حاصل نماييد.

 

09117653651


09115535243

 

باسپاس مسئول انجمن شعروادب رشت سيدخليل (مسعود )حاكم زاده

 

عکسهای دیدنی های امروز 8 مرداد 89

+ نوشته شده در جمعه دوم خرداد 1393ساعت 19:15 توسط سيدخلیل(مسعود)حاکم زاده |


مقاله:حرف،شعار،شعر

 به نام خدا

مقاله موضوع: حرف، شعار، شعر

بارها وقتی با دوستان شاعر جوان در مبحث شعر و ابعاد گسترده ی آن به بحث می نشينيم و در

اين فرآيند دقيق می شويم و اشعاری را برای بررسی و ارزش گزاری(جوهره ی شعر) به نقد

ونظر می كشيم لايه های پنهان و باور داشت های هنری هر فرد از اين مقوله (شعر) آشكار تر

می گردد و به راحتی می توان حس كرد كه از اين فرايند هنری چه دركی دارند و با كدام پيش

فرض يا پيش فهم به آن می نگرند. در اين راستا متأسفانه عده ای به علت برخورد يا رابطه با

شاعر نماهای جور واجور ، درك صحيح زيبا شناسانه ی خود را از شعر مطلوب از دست می دهند

و به همين جهت مابين شعر ، شعار ،حرف تداخل ايجاد می شود. و مشكل تر اينكه در اين حال و

هوای هرج و مرج ادبی وفرهنگی كه همه خود را صاحب سبك و سياق و مانيفست خاص می

دانند اگر به عنوان سوال از اين به اصطلاح استادان بپرسيم اين دست نوشته چه دليلی دارد كه

شعر باشد؟ بی درنگ خواهند گفت: تا تصور شما از شعر چه باشد!. واما ناگفته نماند تعداد

محدودی از شاعران جوان معاصر هستند كه شاهراه شعر را پيدا كرده و قله های افتخار را فتح

می كنند . ولی بحث امروز ما بيشتر معطوف به كسانی ست كه فريب زرق و برق عده ای شهرت

طلب و خود شيفته وبه اصطلاح (آوانگارد) يا با كلاس را می خورند كه به زعم آن حضرات بقيه

سنتی و متحجر هستند و اين عالی جنابان با ديد گاه های زيبا شناسانه ی عجيب و غريب خود كه

هيچ پشتوانه ی فرهنگی و ادبی ندارد هر گفته ی نامأنوس و پراكنده را شعر قلم داد می كنند و

پريشان گويی را هنر می پندارند.البته در تمام دوره های تاريخ اين موج ها بوده است كه تنها

امروز بايد نامشان را از غبار تاريخ بيرون كشيد. اما در اين جا قصد ما آنهايی هستند كه به دنبال

روزنه های واقعی شعر می گردند وبا كمال تأسف به اين سد های ناهنجار بر می خورند

وراهشان به انحراف كشيده می شود ويا سر خورده ونا اميد پشت درهای بسته ميخ كوب می

شوند. تلاش ما بر آن است تا با اين هنر جويان يا افتخارات آينده بيشتر درد دل كنيم وراجع اين

مقوله (شعر) صحبت كرده ودانسته های هر چند اندك خود را در اختيارشان قرار دهيم تا شايد

جرقه ای تازه در مسير ذهنشان باشد. حرف: به معنی لغوی كلمه؛ سخن راندن، سخن گفتن و

شيوه ی متداول كه در ارتباطات روزمره به كار می رود. شعار: به معنی فوج يا سپاه ، نعره ی

جنگ ،فرياد احزاب سياسی ، فرياد حمله، در بعضی موارد پرخاش به شخصی يا به گروهی _كلاً

يعنی مستقيم گويی بی پرده گويی صرف . واما شعر:در باب پروسه ی شعر بارها نظريات بزرگان

علم و فلسفه را در باره ی اين مقوله(شعر) از ديد گاه های متفاوت نوشته ام .امروز با اجتناب از

تكراری شدن اين مبحث از ديگر ابعاد به اين فرايند می نگريم. (شعر) در ساده ترين تعريف آن يكی

از اقسام دوگانه ی كلام است (در مقابل نثر)كه آن را همراه با وزن (خصوصاً وزن درونی) و گاه

قافيه دانسته اند و اكثريت بزرگان ، شرط خيال انگيز بودن را نيز بر اين دو عامل افزوده اند و

كلامی را كه از عنصر تخيل بی بهره باشد و تنها در آن وزن و قافيه به كار گرفته باشد ( نظم)

خوانده اند ضمناً بايد خاطر نشان كنم كه هر شعری به معنای عام خود نظم است برای اينكه از

نظامی خاص بهره می برد ولی بلعكس هر نظمی شعر نيست حتی ارسطو ،ابوعلی سينا، خواجه

نصير طوسی و چند ... خيال انگيز بودن را شرط به هستی رسيدن و تولد شعر دانسته اند و

شاخصه ی مهم ديگر آن غير مستقيم گويی و زبان تلويحی می باشد اين عناصر از ديرباز تا به

امروزمعتبر مانده است وحتی دكترعلی محمد حق شناس (زبان شناس) در مقوله ی (مرز زبان و

ادبيات) خيالين بودن را شرط ادبی دانسته است و در مقوله های ادبی ، ديدگاه نشانه شناسی

را پيشنهاد كرده است كه می تواند در عمق حائز اهميت باشد. ويلييام وردزوث

(1770_1850م)،شاعر انگليسی ، شعر را سيلان خود به خود احساسات وبيان خيال انگيز آن می

داند كه بيشتر اوقات صورتی آهنگين دارد ساموئل تيلر كالرج(1772_1384م) شاعر ديگر

انگليسی هدف مستقيم شعررا ارتباط با لذت می داند و والترتئو دورواتز ذانتون(1832_1914م)

شاعر ومنتقد انگليسی ديگر شعر را بيان هنری ملموس فكر بشر به زبان عاطفی و آهنگين می

نامد ضمناً در اسطوره های اسلامی گفته می شود اولين شاعر حضرت آدم است كه نخستين

شعر را در مرثيه فرزندش هابيل كه به دست فرزند ديگرش قابيل كشته شد به زبان عربی

سروده است. جامعه شناسان عقيده دارند كه شعر حاصل كار دسته جمعی انسان های اوليه و

نتيجه ی هماهنگی حركات منظم آنها و ابزار كار و در آميختن صدا ها با اصوات وكلماتی است كه

به طور طبيعی در حين انجام كارهای سنگين همراه با نفس زدن ها از حنجره بيرون می داده اند

اين اصوات بر اثر منظم بودن فاصله ها خود به خود به پاره های مساوی تقسيم شده وشكلی

موزون به خود گرفته و به تدريج به صورت آواز های دسته جمعی در آمده است كه در مراسم

قبيله ای همراه با رقص و آواز و با نواختن نخستين آلات موسيقی كه مشابه به ابزار كار بوده

است خوانده می شده. «ت اس اليوت» می گويد: هيچ شعری برای كسی كه می خواهد آن را

خوب به ثمر برساند آزادنيست و اين نشان می دهد كه هر چند شعر آزاد به خاطر رهايی های

الگوی معين وزنی بسيار از مواضع دست و پاگير را از سر راه بر می دارد ولی باید از قوائد

خواصی پيروی كند رهايی مطلق غير ممكن است و می توان گفت كه از شعر عاری می شود .

شعر ناب: شعر ناب در مرحله ی اول بايد ايدئولوژيك نباشد و به عنوان ابزاری برای پيشبرد

اهدافی در دست شخص يا گروهی قرار نگيرد و كلاً مربوط به تحولات مقطعی جامعه نباشد بلكه

با هستی انسانی در رابطه است تا بتواند جهان شمول گردد هدف بارز شعر ناب تنها لذت

بخشيدن به خواننده از طريق موسيقی كلمات يا تصويرهای خيالی (صور خيال) می باشد كه در

مقابل شعر تعليمی قرار می گيرد . اصطلاح شعر ناب را اولين بار «شارل بودلر»(1821_1867م)

شاعر فرانسوی در سال 1857 درباره ی شعر «ادگار آلن پو» (1809_1849م)شاعر آمريكايی به

كار برد. اوضاع و احوال اجتماعی اواخر قرن نوزدهم در فرانسه محيط مناسبی برای رشد نماد

گرايی و رواج نظريه ی شعر ناب بود . در اين دوره شعر ناب به عنوان نظريه ای وارد ادبيات

فرانسه شد وبيش از همه موردتوجه نماد گرايان قرار گرفت و از نظر پيروان شعر ناب، نثر قلمرو

انديشه - ولی عالم شعر جای انديشه و تفكر وعقل نيست و از اين رو هر نوع فكر وانديشه ی

تعليمی به شعر بودن لطمه می زند بايد متذكر شوم اين طرز تفكر كه شاعران نظريه ی هنر برای

هنر (زيبا گرایی ) تأييد می كنند از نظربسياری كار شناسان مردود است درنظر ادگار آلن پو هدف

شعر خود شعر است و نبايد چيزی جز آن مورد نظر قرار گيرد و حتی بعضی از پيروان این نظريه

شعر را به دعا نزديك می كنند و معتقدند كه شعر بيانی ست برای توصيف موقعيت های حالات

غير قابل وصف و جادويی كه شاعر در چنين حالتی بر مفاهيم و معانی زبانی كه به كار می برد

مسلط نيست . هدف شاعران نماد گرا كه به شعر ناب روی كرده بودند كه برای استقلال بخشيدن

به شعر استفاده از خواص سمانتيك يا معنی شناسی زبان را به حداقل برسانند و بيشتر از

خواص و جنبه های صوتی و كلمات و معانی جنبی واستعاره ای آن بهره بگيرند وجود همين

خصوصيت است كه شعر را غيرقابل ترجمه می دانند. «پل والری »(1871_1945م)شاعر

فرانسوی كه هوادار شعر ناب بود كار تركيب شعر را از نفس شعر جالب تر می دانست و در شعر

تنها به رابطه ی صدا ،مفهوم و هارمونی ی واژگان توجه داشت. بنابراين برآيندی كه از تفاوت و

تمايز فی مابين – حرف،شعار وشعر آشكار گرديد می توان به چند نكته اساسی و حائز اهميت

اشاره نمود شعر مجموعه ای است از احساس ، انديشه – تخيل – كه با زبان تلويحی در جامه

هنر پوشيده شده است و از هر مستقيم گويی می پرهيزد و به جای كلام ساده بيشتر از

تصويرهای تجسمی بهره می برد و به مجازها تكيه دارد كه از ذهن خلاق شاعرهنرمند ساطع می

گردد. و چون انسان ها باهم از بسياری نكات در سراسر جهان مشابهت دارند با چنين مقوله ای

همزاد پنداری می كنند و از خلق تصوير و مجسم كردن حالات واقعه التذاذ هنری می برند – ضمناً

بايد خاطر نشان كنم شعر (لذت خاص) است – و لزوماً هر فردی از ظرايف آن نمی تواند درك

درستی داشته باشد و به قول مولانا (چون غرض آمد هنر پوشيده شد). به هر حال اميدوارم قادر

بوده باشم تا حدودی هر چند اندك – از دريای بی كران شعر قطره ای را در معرض ديد و

تشخيص دوستان جوان گذاشته باشم - تا از هر آفتی مصون باشند وفريب افراد پرادعای تو

خالی را نخورند ودر مسير درست حركت نمايند. به قول شاعر: شاعران چون گل زيبای بهاری

هستند گل چو تاراج شود مشك فشان است هنوز. بدرود. مير مسعود حاكم زاده

 

منابع :«تاويل متن» بابك احمدی – «صور خيال» شفيعی كدكنی – «روزنه» محمد كاظم كاظمی

– «هستی شناسی »ميرزاآقا عسكری (مانی)

 

پاسخ به سوألات برخی از هنر جویان در رابطه با مقاله فوق:

 

به نام خدا

 

باسلام و تشكر وسپاس از پيگيری شما و مهم شمردن اين گونه نوشته های ادبی.

دوست عزيز و ارجمندم ، من فكر می كنم حضرت عالی در خواندن و تجزيه و تحليل مقاله مذبور

قدری شتاب زده برخورد كرده ايد به دليل اينكه بسياری از پاسخ سوال های شما در مقاله به

روشنی درج گرديده است . كه متأسفانه شما به محتوايش توجه نكرديد،يا من شفاف نگفتم.

 

1)راجع شعر ناب:بنده توضيح داده ام كه شعر ناب رويكردی از عده ای شاعران مشخص در زمان

خود بوده است وحتی نامشان را هم به وضوح توضيح دادم اين نظريه پردازان (هنر را برای هنر)

درست می پنداشتند وحتی گفتم از نظر بسياری از كارشناسان اين نظريه مردود است.

 

2)منظورم از شاعران واقعی،كسانی هستند كه افرادی متظاهر نيستند و برای تشویق وتعريف

و... هدف های ديگر شعر نمی گويند، شاعران واقعی به نظرم كسانی هستند كه شعر در

وجودشان عجين است وعاشق شعر هستند نه محتاج احسنت اين و آن و از اين هنر خاص لذت

هنری و وجودی می برند .

3)شعر واقعی يعنی چه: يعنی شعر (كلام دل ) باشد به خاطر چيزی يا برای گفتن شعاری

سروده نشود و جزء معتقدات شاعر باشد و از فكرو انديشه ی و بينش فردی خود شاعر باشد و

در كلام هنری بيان شود نه فقط حرف ساده يا درد دل های روزمره و هدف های متفاوت بيان

گردد، و به زمان يا مكان خاصی مرتبط نباشد. 4)اشعار ماندگار:اشعار ماندگار به شعرهايی می

گويند كه در حوزه ی هستی شناسانه بررسی گردد(اگرچه به بحثی وسيع نياز دارد) هستی

يعنی:نفس، عشق، مرگ، بچگی، پيری، تولد،و... طبيعت مثل :باد، باران،خورشيد،زمين ،آسمان

و... اين مقوله ها باید مورد توجه بيشتری قرار گيرند و دليل اينكه از وقتی كه انسان خود را

شناخت نام برده های فوق « بودند» _ «هستند»_ «خواهند بود» يعنی متغيرهای بيرونی يا

ابزاری نمی تواند در اصل شان خللی وارد كند .

5)اشعار مقطعی:به شعر هايی گفته می شود كه در زمان خاص و در مكان خاص برای اشخاص

خاص سروده شود اين نوع اشعار مانند تاريخ بايگانی می گردد به طور تقريبی هم رديف خبرنامه

يا روزنامه هست مانند اشعار دوران مشروطيت كه درآن تاريخ، شاعران - كلی به جناح های درگير

بد و بيراه می گفتند و بلعكس گاهی به ستايش هم قلم می زدند. من باب مثال به قوام السلطنه

می گفتند:( آن مرد عينك سياه كه ديده است در عمر خود پنج شاه)اينگونه سرودن مقطعی

است.

6)شعر ماندگار:خواجه شيرازی حافظ بزرگ می فرمايد: بر لب جوی نشين و گذر عمر ببين كاين

اشارت زجهان گذاران ما را بس اولاً اين سروده جهان شمول است يعنی شامل كل جهان می

شود ثانياً معنای عينی دارد راحت می توان مجسم كرد ثالثاً معنای ضمنی دارد يعنی اشاره دارد

عمر شبيه آب جوی می گذرد. رابعاً معنای ذهنی دارد در ذهن می شود تجزيه وتحليل كرد كه

چگونه آب جوی با روند عمر برابر است و در حال گذار می باشد. مثال ديگری می زنم : غروب را

نتوان مرگ آفتاب انگاشت كه زندگيش فرو رفتن است وسر زدن است.حسين منزوی چنين

شعری بی شك ماندگار است چون از عناصری استفاده شده است كه جزء هستی است مثل:

آفتاب،مرگ ، غروب، روز وشب، پايان و آغاز و با تجسمی بسيار و حسی قوی به مخاطب القا می

شود. دوست عزيزم اگر به چند سطرپايان مقاله (حرف ،شعار،شعر)توجه كنيد شرح دادم كه شعر

مطلوب دارای احساس ، انديشه، وتخيل است . خودم به شخصه عاشق شعر پر معنا هستم و به

طور قطع الفاظ بی معنا را شعر نمی دانم ولی عده ای هم بی هنر و (لنپن مآب) هستند كه بدون

هيچ ظرافتی حرف وشعار را شعر می پندارند و به خورد جوانان جويای هنر می دهند منظورم اين

است اين نوشته های معمولی در قالب شعر جايی ندارد بلكه توهين و ضربه به شعر است . شعر

كلام هنری ست وبايد هنری بودنش از لحاظ زيباشناسی و هستی شناسی قابل لمس باشد

شعر و اقسام آن: شعر اقسام متفاوت دارد شعر تعليمی (برخی از شعر های سعدی) ،شعر

حماسی مثل(شاهنامه)، شعر عرفانی و فلسفی مانند (اشعار مولانا). باوجود بر اين شعر مقوله

ای دامنه دار و گسترده و فرا گير است و نمی توان در چند سطر محدودش نمود اما اينجانب

ماحصل برداشتی كه از (شعر مطلوب) داشتم برای تان توضيح دادم وخاطر نشان می كنم

اينجانب در خدمت گزاری هنر جويان بسيار مشتاقم و در وسع دانش خود پاسخ گو خواهم بود و

هر شخصی كه قلم در دست می گيرد و جويای ادبيات واقعی ست مورد احترام است انشاالله

به ياری خدا در مقاله ی بعدی تمايز و تفاوت اشعار ماندگار با شعرهای مقطعی را بيشتر توضيح

خواهم داد وبه صورت مصداقی عيان می سازم تا ايجاد شبهه نگردد. و باز هم تأكيد می كنم اگر

سوالی داشتيد در رابطه با همين مقاله و يا حوزه ی شعر با ما در تماس باشيد از طريق تلفن،

پيام ،كامنت، ما همگی خانواده شعريم وهيچ محدوديتی در بحث های ادبی نداريم سرافراز

باشيد.

بادورد وسپاس فراوان مير مسعود حاكم زاده

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 21:35 توسط سيدخلیل(مسعود)حاکم زاده |


  
 

افسانه ها ميدان عُشّاق بزرگند


ما عاشقان كوچك بی داستانيم.
 


زنده ياد حسين منزوی

 
   

 


تا  در هوايت  پر  زدم  بالم بريدی
بی بال و پر وقتی شدم تنها پريدی
 
ناگاه  لك  انداختی  بر آسمانم
بعداً شبيه ابر كم كم قد كشيدی
 
من بغض شعرم را شكستم گاه و بی گاه
ديدم  تو  چكه چكه   بر  دفتر   چكيدی
 
آهسته   رفتم   تا   نبينی   رفتنم را
طوری كه حتی جای پايم را نديدی
 
كم كم تمامت آب شد انگار اصلاً
جای  محبت   سالها  يخ  آفريدی
 
امروز ديگر باز كن چشمان خود را
از  آن  تصّورها  برايم خواب ديدی
 
#
 
پای درختی آب پاشيدی شب و روز
بايد ببخشی ميوه اش را كال چيدی.
 
ميرمسعود حاكم زاده 
  
 

  
 
به تصورت آمده ای آشتی؟ 


 
وقتی

 
هنوز

 
شعله ی چشمانت را


باد هر طرفی می برد.
 
 
راضيه (رها)احمدزاده 
  
 

  
  
 هرچند آمدنت بی مقدمه بود 

 
رفتن ات اما... 
 
دردناك ترين پايان نامه ام شد.


 
سيده سارا حاكم زاده 
  

 


 
وقتی همه هوش و حواسم با تو بسته است
عادت  به  جای  عشق در قلبم نشسته است
 
وقتی    دگر   با   تو    ندارم    اشتياقی
وقتی صميميت به جايی رخت بسته است
 
اينك   ندای  حرف  عشق  ،  می گويد  آرام
عشقی كه برگردد از آن اوجش ،گسسته است
 
وقتی  به  يك  ظنی  مسير دل خراب است
وقتی كه ارزش در دلت آنی شكسته است
 
اينك  هوای  عاشقی  را  دو  به  يك كن
عشقی كه يكباره بميرد سرشكسته است.


 
آزاده خزايی
 


  

  
  
آرام بنشين رو به رويم باز غمگينم
يك بار ديگر هم بده با عشق تسكينم
 
من آن نسيم عاشقم در آسمان صبح
اما  فقط  با  تو  با  توست  كه  اينم
 
آهسته در  گوشم  صدای خوب تو پيچيد
اين شد شروع لحظه های ناب و رنگينم
 
آخر  نگاه  نافذت  كار  خودش  را  كرد
حالا به غير از چشم تو چيز‍یی نمی بينم!
 
يكرنگ هستی تو هميشه، آبی خالص!
آرامشی   زيبا   برای    قلب   مسكينم
 
ای كاش چشمانم پر از تصوير تو می شد
اين  هم   طنين  پرشكوه  و سبز  آمينم !
 
من عاشق بارانم و امشب هو ابری است
آرام  بنشين   رو  به  رويم  باز غمگينم.
 


سيده سارا زارع پاك

 


  

  
 
ذوقی ندارد سيب سرخی داشتن بی تو
سخت است حتی يك قدم برداشتن بی تو
 
افتاده  مثل  برگ  زردی  دردهایی  سرد
دورو برم از شاخه ی چشمان من بی تو
 
من شاعرم يك شاعر كوچك كه می ترسد
از عاشقی از دل  به اين  دريا زدن بی تو
 
من شاعرم يك شاعر كوچك كه می داند
فرهاد  حتی  نيست  مرد كوهكن  بی تو
 
شايد   كه  تصويرم  به  ياد  تو  نمی آيد
پس كی رهايم می كند اين سوء ظن بی تو
 
ديگر  چرا  دلواپس  يك  سيب بايد شد
وقتی بدم می آيد از عاشق شدن بی تو
 
ديگر غزل گفتن ندارد – هيچ می دانی؟
پيچيده ام روح غزل را در كفن بی تو!


 
صديقه كشتكار شهرستانی 


  
 


 
قصه  آغاز  شد  و  يك  دختر ، باز درجنگ نابرابر بود
قصه ی دختری كه تا ديروز ،نور چشم پدر و مادر بود
 
پنج _ شش سال پيش بود انگار،كوركورانه شوهرش دادند
از  همان  روزهای  آغازين ،  شاهد   اعتياد   همسر  بود
 
روز و شب می نشست كنج اتاق، دود می كرد هرچه را كه داشت
خون   او  را  سه  بار عوض كردند ،  باز  از بار   قبل بدتر بود
 
دخترك حق اعتراض نداشت،درد آتش به جان او می زد
و  دمای  تب  هميشگی اش ،  بازهم  روی حداكثر بود
 
روزهای  جوانی  او  نيز ،  بی خدا حافظی  گذر كردند
هيچكس هم به داد او نرسيد،همچنان اين بلا مكرر بود
 
خواست از همسرش جدا بشود،طاقت او بريده بود،اما
گاه  در فكر آبروی پدر ، گاه هم  طعنه ی  برادر بود
 
دخترك مثل ابرهای بهار،هر كجا دوست داشت می گرييد
گاه هم  بی دليل  می خنديد ، گرچه اين احتمال كمتر بود
 
آخر خط رسيده  بود انگار ، تيغ  برداشت و رگش را زد
خون او در هوا كه می رقصيد، مثل پرواز صد كبوتر بود
 
مادر  او  هنوز  می گريد ،  گرچه  دردی دوا نخواهد شد
_ آب رفته كه بر نمی گردد_ نقش بر روی قبر دختر بود.


 
اشكان صمصام
 


  
  
 
1)هيچكس شكايتی نكرد
 
وقتی آسمان غريد 
 
باران باريد

  
به هركس سهمی رسيد

 
من بی نصيب ماندم 
  
 كه


همه چيز را سهم تو كردم.
 
 
زهرا يعقوبی
 
 


2)همه تنهايی من

 
هنوز شريك لحظه هايم هستی 
 
من جز تو


با كسی درد و دل نمی كنم.


 
زهرا يعقوبی 
 



  


 
1)روز چيست؟ 
 
جز بازی نوری با چشم ها...


ديگر طاقت پرتوهايی كه چشم ها را


به بازی رنگارنگ می كشاند ندارم 
 
در شب تو هم زيباتری...


 
فاطمه (ليدا)كارگر(برگ)
 


 
2)جايی كه می دانی 
 
به تو تعلق ندارد 
 
نمان


حتی 
 
"قلب" آدمها باشد...


 
فاطمه (ليدا)كارگر (برگ) 


 

  
  
 
آنقدر كوچه های خاطره را پرسه زدم 
 
به رايحه ای 
 
تا تو 
 
بلوز آبی ات در بالكن خانه ای هم آغوش باد

 
چه عاشقانه می رقصيد.
 
 


پريا قهرمانی 
  
 

  
 
سياه چاله ته ندارد


اين كشف تازه ای نيست!


سالهاست

 
اشتهای سيری ناپذير شب


می بلعد اشكهای مرا!


 
مريم احمدی 
  

  
  
 
چيزی شبيه خاطره از ياد رفته است
يك مشت آرزو همه بر باد رفته است
 
آواز   كوه  بود  و  درختی  و خانه ا‌ی
بر اين حضور سبز چه بيداد رفته است
 
شيرين وشان صدای اناالحق زدند و داد
تكرار تيشه ای  كه به فرهاد رفته است
 
يك خواب بی سپيده و رويای بی مثال
مانند يك سراب همه بر باد رفته است.


 
غلام رضا وطن خواه 
 

 

  
  
پشت بام دلم پر از برف است،جان من! با نگاهت آبش كن
اين  زمستان  كه رفته تا رگهام ،با بهار خودت جوابش كن
 
بی تو نه  ، آسمان چشمانم رنگ خورشيد را نمی بيند
زندگی نيست اينكه من دارم ،تو جهّنم فقط حسابش كن
 
توی اين  جاده  ردّپايت را  يك  نفر  بی اجازه ام  برداشت
شايد اصلاً تو بر نمی گردی !شايد اصلاً ... بيا مُجابش كن
 
من  اگر  مثل  آدمك برفی  مات  ماندم  ميان چشمانت
وقتی از آن خوشت نمی آيد ، پس بيا لااقل خرابش كن.


 
آنيتا قربانعلی زاده 
  
 


 
نه  می شود  يك  آسمان  روی  زمين حتی
اصلاً غلو هم نيست هستی بيش از اين حتی
 
تحويل  وصفت  را  چگونه  پر كنم  امسال
وقتی كه گم می شد در آن هفتاد سين حتی
 
گاهی چنان قد می كشی در پيش چشمانم
پيش تو كوچك می شود ديوار چين حتی
 
حتی اگر هم كشف چشمت آنقدر سخت است
مشكل تر  از  رفتن  به  صد  ميدان مين حتی
 
آخر    خدا هم  بين   آدمهای   تكراری
هنگام خلق تو به خود گفت آفرين حتی .
 


صديقه (سميرا) يحيی پور 
 



  


  
بيشتر از اينا می خوامت لعنتی شك برا چی
ميگی می ری بی خيالش تنها و تك برا چی
 
بهونت بی خوده اصلاً من اگه دوست ندارم
اول  اسمت  و كردم   رو  دلم  حك برا چی
 
همه  حرفای  تو  رو  چش قبوله اما بگو كه
دم به دم دل واسه ی تو می زنه لك برا چی
 
تو خودت دوسم نداری مرد و مردونه بگو نه
من و با  حرفای تلخت  می كنی  دك برا چی.
 


حوريه قاسمی پور 
 

  
 
زخمی از عاطفه درون غزل ، فاجعه در مدار ثانيه ها
دلشان با خدايشان خوش بود چقدر بی قرار ثانيه ها
 
دل يك مرد روی سجاده گريه را از خودش دريغ نكرد
لحظه ها دلنشين و زيبا بود گريه در انفجار ثانيه ها
 
آه  اما  چقدر ساده  زمين  زير  پای  تمامشان گم شد
روزهايی كه سخت جا می شد در ته كوله بار ثانيه ها
 
گاهی از يك عبور طولانی می توان جاده را عمودی ديد
تا كجا  ارتفاع دارد  عشق  توی  اين گيرودار ثانيه ها
 
ساده هرگز نبوده رفتنشان ، می شود از كنار آن رد شد؟
يك  سؤال  بزرگ  جا مانده ، چه شده اعتبار ثانيه ها؟!


 
معصومه (مهتاب) يوسف پور 


 

  


 
به شوق آمدنت می رسند حوصله ها
تمام  می كنم آری ، تمام شد گله ها
 
ببين چگونه تورا دور می كند ازمن
دقيق تر  شدنم به جواب مسئله ها
 
هميشه شاعری ام لحظه های دور از توست
كه   ياد     داده اييم    شاعرند    فاصله ها
 
دلم به عشق تو قرص است آنچنانی كه
محال   است     هلاكم   كنند   زلزله ها
 
دهان   كه  باز  كنی  كوچ می شود آغاز
خوشا به حال من و بد به حال چلچله ها.


 
كتايون يحيی زاده 
  
      

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393ساعت 0:49 توسط سيدخلیل(مسعود)حاکم زاده |


 

دوچشم  مست  ميگونت  ببرد  آرام هوشياران

دو خواب آلوده بربودند عقل از دست بيداران!!

 

                 استاد سخن سعدی

تصاویر منظره های زیبا و خارق العاده طبیعی

 

من اگر  برتنتان وصله ی ناهمگونم

بعد از اين فاصله  گيريد ز پيرامونم

 

يا  مرا  با لب   پرخنده  پذيرا باشيد

يا  برانيد   زكاشانه ی  خود بيرونم

 

گر مرا از  قفس  عشق برون اندازيد

تا نفس می كشم از لطف شما ممنونم

 

بيش از اين بر سر من دست نوازش نكشيد

كه   به   اندازه ی   كافی   به  شما مديونم

 

عشق در حوصله ی عاطفه ی ليلی نيست

اين   منم   آنكه   گرفتار تر   از  مجنونم

 

گرچه در دست شما قطعه ای مومی نرمم

وای از آن لحظه كه از خشم بجوشد خونم

 

عشق بيماری مسری است زمن بگريزيد

تا    سرايت    نكند   بر  دلتان  طاعونم.

 

              مهدی عابدی

 

             

 

بی شكل تر از باد شدم تا نهراسيد

وقتی كه من واقعی ام را بشناسيد

 

پيداست كه در حوصله ات جسم نگنجد

اين وسعت پر دغدغه ، اين روح حماسی

 

ها... عاشق روئيدن و تكثير شدن ها

در پيله ی   پيراهنی   خود  نپلاسی

 

عريان شو و انكار كن اين جسم شدن را

تو جانی و جان را كه نپوشند لباسی

 

تا مرگ رسيديم و به سويی نرسيديم

مارا به كجا می برد اين پرت حواسی؟!

 

              محمدعلی بهمنی

 

                

 

تو گذشتی از من

و سپردی من را

به خدايی كه تورا

پی هر سجده از او خواسته ام...

 

                 مريم قهرمانلو

 

                   

 

بين تو _ و تو من،

 

      فرق است

 

         زمين تا آسمان

 

زمينی بودی كه آسمانی شدی...

 

              آزاده خزايی

 

              

چه ساده

 

به سادگی هايم خنديدند           

 

مردمانی كه يك عمر 

 

 ادعای سادگی و رفاقت می كردند!        

 

        سيده سارا حاكم زاده

 

                   

 

اين عشق چه زيباست، تو دردش باشی

دلشوره   و   اضطراب   سردش باشی

 

اين جور كه من به آب و آتش زده ام _

ای  كاش  عزيز  من   تو مردش باشی.

 

         مير مسعود حاكم زاده

 

               

 

از جاذبه ی زمين نمی ترسم

 

از چشمهايت می ترسم

 

كه ميخ كوبم می كند!

 

      راضيه(رها)احمدزاده

            

 

                   



خيره نمی شوم به تو


انعكاس تصوير من


خسوف چشمان توست!



           مريم احمدی




+ نوشته شده در جمعه پنجم اردیبهشت 1393ساعت 12:14 توسط سيدخلیل(مسعود)حاکم زاده |


 

گر به  شاهان   جهان  مسند  عزت دادند

گوشه ای هم به من از ملك قناعت دادند.

 

              صائب

 

 براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

1)دلم را رو به نگاه تو آويخته ام

تا به تابش عاشقانه ای

گُربگيرد.

 

       ****

 

2)دير گاهی ست

لای كتاب های منطق ات

بحال فلسفه ای غم می خورم

كه سالهايش به اغما گذشت

به رويم دستی بكش

مرا به اسم صدا كن

تا شعری شوم برای دلت

عاشقانه تر.

 

           پريا قهرمانی

 

 

 

             

 

1)در رسيدن ها

اگر به دنبال راه كوتاه تری

ميانبری بزن به خودت.

 

          ****

 

2)امسال بعد خانه تكانی دلم

تو را

جا می گذارم...

آخر هر چيزی را

بايد سر "جا"ی خود گذاشت!

 

     فاطمه(ليدا)كارگر(برگ)

 

 

                 

 

 

1)فرقی نمی كند

بيايی يا نيايی

حالا كه

دلت را (جا)گذاشتی.

 

      ****

 

2)وقتی تب می كنم

تو گُر می گيری

سراسيمه ای،

ديدنی است عشقمان.

 

           ****

 

3)اگرچه پيچ و تابم دادی

خاطرت جمع

از پا افتادنی نيستم

روزگار.

 

 

    راضيه (رها) احمدزاده

 

 

             

 

 

 يك روز بيا فاصله ها را بردار

بين من و تو مسئله ها رابردار

 

وقتی كه چنين ،دست و دلم می لرزد

لطفی كن و این زلزله ها را بردار.

 

         ميرمسعودحاكم زاده

 

                    

 

من  از  لحظه ای  با  تو پرم ، منی  که  فقط  با تو شد روبرو

صدایی که دائم قرنطینه شد،و بغضی که جامانده در این گلو

 

کجا خط صاف تو را کج شدم؟ که میمیرم از بی کسی های خود

فقط  یک  نفس ، یک تپش  زندگی ،فقط  امشب از حال زارم بگو

 

رها می کنی دست سرد مرا، مرا می سپاری به فردای پوچ

من  از  درد های  زمانه پرم  ، گره  خورده  این درد های مگو

 

خودت  جسم  مصلوب  من  را بگیر ، مسیح  همین خواب آشفته شو

قسم می خورم حرف های تورا ،قسم می خورم خط به خط ،مو به مو

 

"تو تنها دعای قشنگ  منی ،خدا  می شود  مستجابت کند؟"

من  از  لحظه ی  با  تو بودن  پرم ، بمان در حوالی من، یا برو

 

                           مهسا طایری

 

 

                              

 

از من پرسیدی حالت خوب است؟

 

گفتم :تو خوبی؟

 

دوباره پرسیدی حالت خوب است؟!

 

نفهمیدی!!

 

تنها خوبی تو هست که شادم می کند...

 

            سیده سارا حاکم زاده

 

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم فروردین 1393ساعت 20:59 توسط سيدخلیل(مسعود)حاکم زاده |


 

 

زفيض عشق دلهای  مخالف مهربان  گردد

ز آتش رشته های شمع  باهم يكزبان گردد.

 

                    صائب

 براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

سكوت را به تو دادم ، جواب جايز نيست

ببين  كه  رفته  مسافر شتاب جايز نيست

 

تو آسمان دلم را به بال غم زده ای

نگو دوباره بدانم حساب جايز نيست

 

نگاه چشم تو پر زد كسی  صدايت كرد

به راه بسته ی تو، انشعاب جايز نيست

 

من از ستاره  تو  را تا سپيده آوردم

تو منشأ همه رنگی نقاب جايز نيست

 

من آتشم كه  ببينی  چگونه می سوزم

به اوج شعله رسيدم عذاب جايز نيست

 

هميشه بال  و  پرم را كلاغ ها كندند

برای اينكه بترسم عقاب جايز نيست.

 

           ميرمسعود حاكم زاده

 

 

                  

 

 

1)رودخانه و ماهی های آزادش

      

طمع ماهی گير

 

لاك پشتی سرقلاب دست و پا می زد.

 

 

 

                ******

 

      

 

2)كابوس هايی را كه برايم می گفتی

 

كابوس نبود

 

درونت را بروز می دادی.

 

 

            ******

 

 

3) بچه گنجشك

 

دل من است

 

كه برای ديدنت

 

 تندتند می زند.

 

 

       راضيه(رها)احمدزاده

 

 

                 

 

برف زمستان را

 

با همه ی بی رحمی اش  دوست دارم

 

وقتی ردپای دروغهايت را سرراست نشانم داد.

 

                  پريا قهرمانی

 

 

                           

 

دلم گرفته  کمی  قیل و قال میخواهد
کمی  برای  نماندن  مجال میخواهد


دلم چقدر  درون  سکوت  گرم خودش
برای   واژه   رفتن    محال  میخواهد


سرم پراست از این روزهای بی تکلیف
"سری  كه  درد  کند  دستمال میخواهد"


کمی نشان بده از جرأت نداشته ات
نشانه ای كه  نباشد سوال میخواهد


همیشه  اوج  حضور   تلاقی  لبخند
برای ثانیه ای حس و حال میخواهد


کدام روز تو  خط  می دهی به چشمانم؟
بگو   چقدر   دلت   احتمال  میخواهد؟!

 

         معصومه(مهتاب)یوسف پور

 

 

                  

 

 

 یک بـاره اشــــک از سخنـــم می چکد ببین

یک  شب به پای قصه ی این غصه ها بشین



بـازیـچـــــه ای بـــوده ام و غــــرق بـــازی ام

با  این  نوشـتـــه ها، تـو  ببین  می شناسی ام



وقـتـی   نبــاشی  نفــســــم  تــنــگ می شود

کــارم گــــره مـی خــورد  و لـنــــگ می شود



مـن از تـــــو رد نمی شوم ای قـاصـد خـــزان

لطــفــی  کــن  و  پای  دلِ خستــه ام بمــان...



بـغـضـی شدی کـه از دل مــن وا نمی شوی

دردی شـــدی که  در سخنــم جـا نمی شوی



در انتــظار قــــاصـــــدک و یـک نشــانــــی ام

مــــن  حـــــاضــرم  کــه  به  آتــش کـشـانی ام



هــرگــــــز خــدا نخـواسته دور از تو سر کنم

بایـد چـــگونه از تــو وُ عـشق ات حذر کنم؟!



دل  را دگــــر  تــــــاب  غــم و انتـفـاضــه نیـست

بــاز آ و روی قـــــــول و قـــرار خــودت بایــست

 

               مریم قهرمانلو (بانوی خیال)

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1392ساعت 0:32 توسط سيدخلیل(مسعود)حاکم زاده |


 

 

 

ترك  ما  كردی  برو  هم  صحبت  اغيار باش

يار ما چون نيستی با هر كه خواهی يار باش.

 

                وحشی بافقی

 

 براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

دامن صحرای وحشت خاك دامنگير ماست

حلقه ی چشم غزالان حلقه ی زنجير ماست

 

در نظر واكردنی   بيرون ز گردون  ميرويم

چون شرار شوخ مجمر عاجز تسخير ماست

 

از هوس هردم برنگی جلوه آرا  می شويم

از پر طاووس گويا خامه ی تصوير ماست

 

از  قناعت    دستگاه  شكر  می گردد  وسيع

كاسه ی گردون پرازنعمت ز چشم سير ماست

 

دانه ای   كز  دام   افزونست در   گيرندگی 

پيش ارباب بصيرت سبحه ی تزوير ماست

 

بحر تا سيلاب را صافی   نسازد بحر نيست

هر كه ما را در جوانی  پير سازد پير ماست

 

نيست در بسط وگشاد  خويش ما را اختيار

بهله ی دست قضا سر پنجه ی تدبير ماست

 

يكسر مونيست صائب كوتهی در زلف يار

دوری اين راه از كوتاهی شبگير ماست.

 

                   صائب

 

 

                  

 

 

شيرينی ی شعر ناب داری                              

دل  گرمی ی  آفتاب داری

 

اعجاز گلی ، به جنگل ياس

سرچشمه ای از گلاب داری

 

از لحن سؤالی تو پيداست

صد مسئله بی جواب داری

 

پاشيده طراوت از نگاهت

رويای خوش سراب داری

 

هم پای تو ، پای آمدن نيست

آنقدر ،  كه  پيچ و تاب داری

 

در زخم زبان زدن ولی حيف...

استادی    بی حساب   داری

             #

با اين همه يادی از گذشته

در خاطره های  ناب داری.

 

             مير مسعود حاكم زاده

 

 

                    

 

 

 من دلت را بدون دام و تفنگ ، بی هیاهو شکار خواهم کرد

بعد از آن هم از این که صیادم ، به خودم افتخار خواهم کرد

 

گرچه دیر آمدی  بدست  اما ، زود از دست  من  نخواهی رفت

عشق دیرینه ! خوب شاهد باش ، با وجودت چکار خواهم کرد

 

آنقدر روی شاخه های درخت ، منتظر می شوم  که  برگردی

سوز و سرمای این زمستان را ، با سماجت بهار خواهم کرد

 

آسمان را خیال خواهم بافت ، توی ذهن پرنده های  جهان

تا کمی در هوات پر  بزنند ،  همه را  بی قرار خواهم کرد

 

تا برای  سرودن از تن تو ، بیت نابی به ذهن من برسد

همه ی شعر های حافظ را ، توی ذهنم قطار خواهم کرد

 

 قصد  پیکار  دارم  و  این بار ،   با  تمام   سپاه  آمده ام

برد یا باخت ... هر چه باداباد ، زندگی را قمار خواهم کرد

 

نَفَسَش کور هر که میگوید ،که دو عاشق نمی رسند به هم

من از این حرف های تکراری ، از حقیقت فرار خواهم کرد

 

با  تمام وجود  می خواهم  ، که  به  دستت  بیاورم  ، یعنی

همه ی شهر با خبر بشوند ، که چه آشی به بار خواهم کرد.

 

                                مهتاب يغما

 

 

                          

 

 

امروز دلم  برای   تو   لك   زده است

شوقی كه به ديدار تو چشمك زده است

 

دل  توی  دلم  نيست  بيايم  پيش ات

دلتنگی  دوری  تو   پاتك  زده است.

 

          مير مسعود حاكم زاده

 

 

                    

 

 

دلتنگی ام را

 

آنقدر در گوش جاده ها                               

 

    آواز می خوانم

 

          تا ردپايت را نشانم دهند!

 

                 پريا قهرمانی

 

 

                   

 

 

 

 1)قهره قهر تا قيامت

 

   فقط به شرطی كه بدانی

 

        نام ديگرقيامت  

 

              "فرداست"

 

 

                ****

 

 

2)بودنت  يا نبودنم

 

    برای من

 

      هردو به يك معنا شده...

 

 

                   ****

 

3)دنيا بزرگ و بزرگتر می شود و...

 

       دلهای كوچك تنگ تر

 

                         تنگتر.

 

            ليدا كارگر(برگ)   

 

 

                

 

 

 

  1)كسانی را دوست می دارم      

 

           كه در شاگردی دل

 

                       اُستادند.

 

 

                     ****

 

 

2)وقت اوج گرفتنم

 

       بالهايت را                        

 

         به من امانت می دهی؟   

 

                  تا زمين نخورم.

 

                راضيه(رها)احمدزاده

 

 

                

 

 

   عجيب است؛    

 

      هميشه دلم برای چشم هايی تنگ می شود

 

                          كه هرگز به راهم نبود!!

 

                          سیده سارا حاكم زاده

 

 

                    

 

 

توجانمی

 

       وچه خوش می گذرد

 

                وقتی...

 

                  به لبم برسی.

 

                 شقايق عوض زاده

 

 

 

                        

 

 

از خدا میخواهم

 

كه دلت پر شوداز عطر

 

خوشی ها هر دم

 

ونيابد راهی

 

به دل پر مهرت

 

لحظه ای غصه و غم...

 

از خدا می خواهم

 

روشنایی بخشد

 

عمق شب هايت را

 

جاودانش بكند

 

قوس لب هايت را...

 

                مريم قهرمانلو(بانوی خيال)

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1392ساعت 0:59 توسط سيدخلیل(مسعود)حاکم زاده |


 

 

گر عصا را تو بدُزدی از كف موسی چه سود؟!

 

بازوی   حيدر   ببايد  تا   براند    ذوالفقار...!

 

                    مولانا

 

 

1)وقتی آب و نانت فراوان است

 

به انديشه ی گرسنه ات    

 

       فكر می كنی؟!

 

             ****

 

2)به برگ های نحيف ام

 

  نخند

 

  تا از ريشه های سترگم بی خبری!!

 

 

                       راضيه (رها) احمدزاده

 

 

                      

 

 

  گاه طلوع خورشيد را نظاره

 

   می كنيم

 

  در حالی  كه طلوع خود را

 

       از ياد برده ايم.

 

 

            ليدا كارگر(برگ)

 

 

                 

 

 

 

ابرها گذشتند،

 

باران ...

 

سهم سرزمين ديگری شد

 

همچون تو،

 

كه گذشتی...

 

و

 

عشق...

 

             آزاده خزايی

 

 

               

 

 

می شد از خط شب عبوری سبز،از تبار گل وسپيده شوی

 

در سكوت نوازش مهتاب می شود خوب تر شنيده شوی

 

در پگاهی كه بود مَهَ آلود، كوچه گرد خيال من شده ای

 

مثل گل روی شاخه زيبايی نه نبايد ز شاخه چيده شوی

 

چشمه های سخاوتت جاری ست در هوايی كه بی تو می ميرد

 

در فضای فشرده  چشم ام ، قطره ، قطره،  چرا  چكيده شوی

 

دست های ظريف و مرطوبت بی رمق مانده است و دل مرده است

 

ای صميمی كه  مهربان  بودی  وای  بر من  به غم  كشيده شوی

 

مثل نيلوفری  كه در مرداب با افق ها  هميشه  رفته به خواب

 

چه خزانی تو را كشيده به خود دوست دارم شكفته ديده شوی

 

در دعاهای  نيمه شب تا صبح چشم های تو پا به پايم بود

 

منِ بی تو، شكستنی  هستم ،نه، مبادا  كه دل بريده شوی

 

من  برايت   خيال  می بافم  تا  كه  از  راه  رفته  برگردی

 

غير ممكن دوباره ممكن نيست؟شب تاريك من سپيده شوی!!

 

                          مير مسعود حاكم زاده       

 

 

                       

 

 

 آنقدر خسته بود كه حالا نشسته است

 

در  انزوای  ياد  تو  تنها نشسته است

 

اين  لقمه در  دهان دلش جا نمی شود

 

از رو نرفت باز همين جا نشسته است

 

من با دوچشم های خودم ديده ام خدا

 

در انتهای  خلوت شبها نشسته است

 

يك تار موست  فاصله ی شك و اعتماد

 

ابليس  در  مجاورت  ما  نشسته است

 

پاييز واژه هاست به شعرم نگاه كن

 

مشتی غبار روی الفبا نشسته است

 

مجنون برو به راه دگر چون كه سال هاست

 

مردی    كنار  خانه ی  ليلا    نشسته است

 

مانند صخره باش كه سيلی خور است و باز

 

اين گونه   در  مقابل   دريا  نشسته است.

 

            اشكان صمصام  

 

 

               

 

 

 

هان به پشت عطشم زخم تو كاری است هنوز

 

بزن_ اين سوخته را بيم خماری است هنوز

 

همه بستند و شكستند سر شيشه به سنگ

 

كار ترك نگهت ميكده داری  است هنوز

 

خوشه اصل و نسبم تاك  خوشا مستی پاك

 

در رگم خون مسيحای تو جاری است هنوز

 

روز و شب عربده ی زهد  خدا   را چه محل

 

سرخ، چشم شفق از باده گساری  است هنوز

 

مگر  از   چوب   تر   تاك   قفس بافته شد

 

مست از دانه ی انگور  قناری  است هنوز

 

نفسی راست نكرده است درين  كوچه عسس

 

نعره ی نيمه شب مست تو كاری است هنوز

 

من  به   انكار  تو   از   راه   نرفتم  ساقی

 

باز در پای تو ما را سر «آری» است هنوز

 

حرف تازه شدنم با تو گل انداخته است

 

برگ ريز چمنم باد بهاری است هنوز.

 

                   زنده ياد شيون فومنی 

 

 

                         

 

 

وضع ما،  در گردش دنيا چه فرقی می كند

 

زندگی يا مرگ، بعد از ما چه فرقی می كند

 

ماهيان  روی  خاك  و  ماهيان  روی  آب

 

وقت مُردن، ساحل و دريا چه فرقی می كند

 

سهم  ما از  خاك  وقتی  مستطيلی  بيش نيست

 

جای ما اينجاست يا آنجا   چه   فرقی می كند؟

 

ياد شيرين تو بر من زندگی  را تلخ كرد

 

تلخ و شيرين جهان اما چه فرقی می كند

 

هيچ كس هم صحبت تنهايی يك مرد نيست

 

خانه ی من با خيابان ها چه فرقی می كند

 

مثل سنگی زير آب از خويش می پرسم مدام

 

ماه  پايين است  يا  بالا  چه  فرقی‌ می كند؟

 

فرصت امروز هم با وعده ی فردا گذشت

 

بی وفا ! امروز با فردا چه فرقی می كند.

 

                 فاضل نظری

 

 

                 

 

 

همه ی كاغذ رنگی هايم را

 

هندوانه می كنم

 

برای يلدا هایی كه

 

بابا را زودتر به خانه بياورد

 

كه نگويد:

 

دير رسيدم، تمام شده بود.

 

              پريا قهرمانی

 

 

               

 

 

چند شعر كوتاه از شقايق عوض زاده

 

 

1)بگذار مردم هر چه می خواهند بگويند 

 

من حتی در اين باران

 

سمت رويای گرم تو می آيم

 

حتی اگر...

 

هرگز نرسم.

 

            ****

             

2)باران كه می بارد انگار

 

قلبم سوار بر قايقی بر موج نسيم

 

دور ياد تو

 

گوشه گوشه ی این دنيا

 

می گردد.

 

         ****

 

3)آهای زمستان

 

  حواست باشد

 

 دور تو و تمام شاعرانه ها خط خواهم كشيد

 

اگر با آمدنت...

 

او...

 

حتی يك سرفه كند.

 

         شقايق عوض زاده

 

 

                    

 

 

چه تلخ بود مثل زهر

 

وقتی که چشمهایت را نوشیدم

 

همان چشمهایی که روزی

 

قند دلم را آب می کرد.

 

            سیده سارا حاکم زاده

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1392ساعت 0:35 توسط سيدخلیل(مسعود)حاکم زاده |


 

چو بردارد این پرده را پرده دار

 

سخن های  پنهان شود آشکار.

          

        پروین اعتصامی

 

 

 

 براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

 

 

این بار که باران ببارد

 

چاله ای می شوم

 

 سر راه چشمان ماهش

 

همان شب...

 

به دام دلم می اندازمش.

 

            شقایق عوض زاده

 

                           

 

دلو  دادم  به  تور تو٬ آخه دیدم که دل دادی

چرا من دیر فهمیدم ٬تو ماهی گیری استادی

 

آره  من  دیر  فهمیدم  ٬تو  بازیه  تو  بازیچم

دو تا دسته تو پوچ بود و ٬فقط بازیم می دادی

 

می خواستم که بهاری شی زمستون مال من باشه

ندیدم   که   بخوام  یا   نه ٬  تو  مال  ماه خردادی

 

منو بردی به اوج درد که عاشق تر از این باشم

ولی  توی  همون  اوجم  ٬ تو از چشم من افتادی

 

تو حتی فک نمی کردی یه روزی بگذرم از تو

همیشه  فکر  می کردی ٬واسه  برگشتن آزادی

 

دیگه  مث  قدیما   نیس ٬ نمیلرزه  دلم  باتو

نمی لغزم - و رد می شم٬مث یه عابر عادی.

 

                   نینا راستگو

 

 

                       

 

 

 پیچیدگی های دیدنی دارم

 

تو حتی روزنه ایی

 

به نُه توی من نگشوده ای.

 

                   راضیه (رها) احمدزاده

 

 

                       

 

رویای قشنگی است که خندان هستی!

دل  بسته ی این جهان امکان هستی

 

آب خنکی بزن به چشم ات ٬ شاید ـ

آیی به خودت کجای دوران هستی؟!

 

                  میر مسعود حاکم زاده

 

 

            

 

 

دستان تو عشق را به من القا کرد

در دست  من   التهاب را معنا کرد

 

از روی پُلی که دستهامان بستند

دل   خانه ی  آفتاب  را پیدا کرد.

 

               مسعود توانا

 

 

                   

 

ای  محرم  دل  راز تو را دارم و  بس

یک لحظه برایم تو بخوان ٬ بعد سپس

 

گاهی   تو  ز تزویر   جهان  یادم کن

تا من نروم  بر در  هر ناکس و کس.

 

            غلام رضا وطن خواه

 

 

                         

 

 چندشعر كوتاه از نازنين راستگو

 

۱)بگذار در خیال هایم بمانم

    وقتی

          هیچ کس

از واقعیت ها

خیری نمی بیند.

 

 

۲)نیازی به سنگ نیست

برای شکستن قلبم

    نگاه غریبانه ات

         کافی است.

 

 

۳)چه فرقی دارد؟

     روز یا شب

            زشت یا زیبا

وقتی...

      چشمی برای دیدن نداری!

 

 

 

۴)بهتر است

کبوتری پیدا کنم...

وقتی

      هیچ وقت

در دسترس نیستی.

 

             نازنين راستگو

 

 

                           

 

 

چند شعر کوتاه از لیدا کارگر(برگ)

 

۱)ای کاش می شد

هر روز صبح

جای چشمانمان

اول فکرمان باز می شد.

 

 

 

۲)چه تصادفی

احساسمان بهم خورد و دیه ای دادیم

- به "اندازه عشق"...

 

 

۳)ببخش نمی توانم

تنهاییت را پر کنم...

که تا همیشه در دلم ـ

تنها ـ تویی...

 

 

۴)تو را

" همین قدر یادم"هست

که"فراموشت"کردم...

 

 

۵)آسان می شود

تحمل فاصله ها

وقتی به جایی برسی که

بی فاصله دوری...

 

                   لیدا کارگر (برگ)

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1392ساعت 23:27 توسط سيدخلیل(مسعود)حاکم زاده |


 

پيام اهل دل است اين خبر كه سعدی داد

 

نه هر كه  گوش  كند  معنی  سخن داند.

 

            استاد سخن سعدی

 

 براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

تا چند  اسير رنگ و بو خواهی شد

چند از پی هر زشت نكو خواهی شد

 

گر چشمهء زمزمی و گر  آب حيات

آخر  به  دل  خاك  فرو خواهی شد.

 

 

           حكيم عمر خيام

 

              

 

شعر گيلكی:

 

من اوكسم ، كی ستاره  دَمهِ  ، می شانه دورون

شبا  بوگو، كی ترا  را نی يه   می خانه دورون

 

كريمه وارشمه ،  نشناسم   گومار و  بجار

دَمم  بهاره  مّرا ، زندگيه ِ ، جوانه دورون

 

واكون   می باله پرا ،   تا  بيدينی  پروازا

ونال خفس كوشابم  ، نقله آبه دانه دورون

 

اوعاقيلا  می ئوروش واره حالی يه ، كی ئی روز

اسيرا   بوبی   ئی بور      آدمه    ديوانه دورون

 

بهارمه ،  اگر   می  گرمه دم    نبه   «درويش»

نی گيره سبزه و گول ، رنگه بو ، زمانه دورون.

 

                          محمد بشرا( درويش گيلانی)

 

 

               

 

 

روز و شب دارد به من می می دهد

من  نمی دانم  كه  از  كی   می دهد

 

بی  حيا    دنيا     برای     كشتنم

جام  زهری  را   پياپی    می دهد.

 

            زهرا عليزاده (هامون)

 

 

                

 

 

بی اعتنا شديم ، به هم سر نمی زنيم

ديگر  برای  ديدن  هم پر  نمی زنيم

 

درگير روز مره گی ی عنكبوت وار

ما تكيه  بر اصول كبوتر نمی زنيم

 

اصلاً عروسكيم، پريده است روح مان

تهمت   به  مدعی  ستمگر  نمی زنيم

 

ذوقی  و اشتياقی  و  شايد   بهانه ای

فالی به يُمن خواجه به دفتر نمی زنيم

 

بر باغ ها چه ربط ، كه گل ها چه می كشند؟!

وقتی   سری   به  باغبان   مكدّر  نمی زنيم

 

راضی شديم هركه بسوزد به درد خويش

بالی  از  اين  شعار   فرا تر   نمی زنيم

 

درد و گلايه نيست سفيد است چشم مان

حرفی  برای  رنجش  خاطر  نمی زنيم

 

بی معرفت شديم ، چرا وچه شد نپرس!_

ما  حرف  محرمانه  به  مادر نمی زنيم.

 

 

                مير مسعود حاكم زاده

 

 

                   

 

 

از   آتش    گذشته ام

 

       تا

 

     پخته

 

   بينديشم...

 

 

           راضيه (رها) احمدزاده

 

 

                              

 

 

 

شعر تقدیمی

 

امشب از سبحان دادار هدیه ای بر ما رسید

این همه شور و شعف زین کودک نوپا رسید

 

من چنان سرمست گشتم یاد بردم عمر خویش

بی گمان  گفتم   مرا   ایام  خوش  اینجا رسید

 

کاروان     زندگی    آهسته  رو        آرام تر

نامه ای خوش خط به قیس ازجانب لیلا رسید

 

امشب از بخت بلند ٬ معشوقه  هر عاشقی...

من یقین دارم که وامق حجله ی عذارا رسید

 

ای   گل آرایان٬      گل زیبایتان   تبریک باد

این گل خوش عطر و بو بر عرصه دنیا رسید.

 

                            عباس علیزاده(گیل نوا)

                     تقدیم به تولد فرزند دوست عزیزش

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1392ساعت 1:0 توسط سيدخلیل(مسعود)حاکم زاده |